Mr Majidi/ اقای مجیدی

Mr Majidi/ اقای مجیدی/ New project/ In progress/
سانسور و دگرگونی / پروژه جدید / در مسیر تولید
@August2018

خوابانده بود به سمت چپ؛ نه راست؛ موهای شبق سیاهش را؛ چشمهایش فرو رفته بود در حلقه استخوانی و گونه هایش برجسته؛ لبانش هم اویزان و قلوه ای؛ دماغش؟ دماغش استخوانی و دراز؛ هر چند دقیقه هم گردنش را محکم به سمت چپ و راست تکان میداد و ..تق تق.. ! شانه هایش زیر ان بارانی بلند سیاه؛ پهن بود و قدش هم دراز. دستان کشیده و استخوانی اش روی صفحات کاغذ سر می خورد و با خودکار بیک ابی اش روی صفحات سفید را تند تند پر می کرد از هجویات. حلقه باریک نقره ای رنگی در انگشت بلند دست چپش بود و یک انگشتر فیروزه ای هم در انگشت بلند دست راست. زانوی راستش را هم می لرزاند به طور ریتمیک و چکمه های نوک تیز همیشه سیاهش هم به نظرم بزرگتر از سایز پاهایش بود.باهوش بود و تند صحبت می کرد از کوبریک می گفت تا فمینیست سکولار اسلامی؛ از تارکوفسکی تا جیمز جویس؛ از کافکا تا احکام امام خمینی اش؛ از قران تا اسلام اینده؛ هدف او حفظ نظام بود و ارمانش هم وطن. بازجویم بودی وهمواره تو پشت میز بودی و من نشسته روی صندلی سیاه رنگی رو به روی قفسه هایی پر از قران و احکام و کتابهای اسلامی روبروی تو . بازی من و تو با هم مثل بازی کارتون تام و جری شده بود و دهها شماره عوض کردم و تو با چه قدرتی دوباره و دوباره زنگ می زدی و من را پیدا می کردی. دلتنگم می شدی و بدون اطلاع زنگ درخانه را هم می زدی و با همان کت بلند سیاه و چکه ها و موهای ژل زده می امدی داخل خانه کوچکم و می نشستی روی ان مبل سفید و من هم با سینی چای؛ بدون قند از تو پذیرایی می کردم و به جای قند بهت باقلوا تعارف می کردم. بعد از خوردن چای در سکوتی می رفتی و شب مجددا به من زنگ می زدی ومعذورم می کردی از رفتن به مهمانی شبانه ام. مهربان بودی و نگران ؛ من روزها داخل کمد لباس عوض می کردم و شبها زیر پتو. وحشت داشتم از این میزان دلنگرانیهایت که همه جا هستی در تمام لحظات و نمی دانم شاید دوربینت روشن است و در گوشه ای از این خانه داخل سیمها کنار لامپ سقفی و یا کنار پرده کتان بلند؛ نه! شاید هم بالای کتابخانه ای . شبها صندلی زیر پاهایم بود و با قد کوتاهم گردن می کشیدم همه جا را تا شاید دوربین دلنگرانت را به سایز یک عدس؛ نه شاید هم لیمو که در گوشه ای کمین کرده؛ پیدا کنم . بی فایده بود و راستی حتی وقتی حمام می کردم به سقف خیره بودم و با تو زیر دوش حرف می زدم و خودم را برای پاسخ به سوالات جلسه اینده اماده می کردم. وقتی گم می شدی دلتنگت می شدم و مشکوک بودم کجایی؟ چرا خبری ازت نیست و چرا زنگ تلفن و موبایل ام نو نامبر نمی افتد ویا چرا زنگ در خانه صدا تک زنگ طولانی نمی دهد؟ امدی کنار تختم در بیمارستان. من سینه ها را از دست داده بودم به دلیل سرطان و تو با دسته گل مریم کنار تختم ایستاده بودی. راستی ان روز مدل موهایت را عوض کرده بودی! بوی عطر گلهای مریمت اتاق را پر کرده بود و گلدان خالی هم نبود برای گلهایت. به تو گفتم : جان من برو که من مردنی هستم و سرطان وجودم را گرفته و اجازه بده کمی بدون تو بودن را احساس کنم. کافیست چهار ساله این بازی فرساینده؛ فرسوده ام کردی ؛ برو . مهربان بودی و ارام گفتی : باشه! اما هواسم بهت هست و بهت فکر می کنم.. نگرانم بودی ؟ ارام رفتی … کچل شدم ؛ بی مو با صورتی ورم کرده و اندامی حجیم امدم دیدنت؛ دلتنگم شده بودی و میل دیدارتو دوباره کلید زد بازی تکراری را؛ بارها این تکه دفترچه کوچک را نگاه کردم ؛ پاسورتم را می گویم؛ نمی دانم چند هزار بار جای رد انگشتان تو روی ان بود؟ در سفر به امریکا ؛ اروبا ؛ شرق ؛ غرب رد انها با من بود؛ داخل جیبم؛ کنار بلیطها . دوازده سال همراه من بودی و در هر سفر پاسپورت من را در فرودگاه به دستور تو می گرفتند و من می امدم به دیدارت و به هم خو گرفته بودیم. می امدم به همان خانه امن همیشگی در خیابان وزرا و بعد از ساعتها بحث و امضا و قول و قرار پاسپورتم را پس می دادی تا دیدار بعدی مان . این بار هم امدم و چه اسرار دوستانه ای داشتی تا که سرطان من را به بیماری ایدز ترجمه کنی و تمایلات جنسی من را به همجنسانم. پیروز شدی تو من را راندی و امکان بازگشت به وطنت را از من ستاندی و من ماندم در این سمت ابها؛ چون زن بودم ؟! اما تو نمی دانستی که من زن هستم و تخمدانهایم قدرت دارد نطفه ای را ببلعد وادمی بسازد جدید. ساختم یک کودکی را که اکنون در اغوش دارم و این کودک محصول ممنوعیت ورود من به وطن تو است و اما من بعد از سالها برای تو هدیه ای دارم راستش تمام عکسها و تصاویری را که در اخبارها و فضاهای مجازی اسلامیتان سانسور شده تحویل ما دادید؛ همان عکسها که مقابل من روی میزت می گذاشتی و انها را به فساد و بیماری و ضد اسلام و ضد نظام و میل به بر اندازی محکوم می کردی و سپس توسط سانسورچیان در فضای مجازی پخش؛ من انها را ارشیو کردم. می خواهم انها را فریم کنم و بفروشم تا که امکان زیست هنرمندانه ام را برای خودم و این کودکم در این سمت ابها مهیا کنم. شاید تمام این عکسها را تو با ان هوش و نبوغت با همان دستانی که بارها و بارها پاسپورت من را لمس کردی و به عکسهای بی حجاب من در فستیوالها معترض بودی؛ سانسور کردی ان هم به شیوه اسلامی؟ راستی بدان با من هستی؛ پاک نمی شوی. این پرو‌ژه را جهت تروما درمانی تعریف کردم و نام ان را هم به نام تو ثبت تا که شاید بتوانم تو را از کمد اشفته تروماهای تزریق شده به ذهنم بیرون بکشم و مانند یک تکه لباس؛ ارام تو را بشویم و خشک کنم؛ تا کنم و بگذارم درفایل خاطرهها ؛ باید زندگی را ادامه بدهم …اقای مجیدی….